تبلیغات
 بیا تو شعر
بیا تو شعر
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 فروردین 1388 توسط bia2sher | نظرات ()
طبقه بندی: احمد شاملو، 

در تلاش شب كه ابر تیره می بارد

روی دریای هراس انگیز

 

و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران می كشد فریاد خشم آمیز

 

و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان گرفته اوج

می زند بالای هر بام و سرائی موج

 

و عبوس ظلمت خیس شب مغموم

ثقل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش می ریزد، -

می كشد دیوانه واری

در چنین هنگامه

روی گام های كند و سنگینش

پیكری افسرده را خاموش.

 

مرغ باران می كشد فریاد دائم:

- عابر! ای عابر!

جامه ات خیس آمد از باران.

نیستت آهنگ خفتن

یا نشستن در بر یاران؟ ...

 

ابر می گرید

باد می گردد

و به زیر لب چنین می گوید عابر:

- آه!

رفته اند از من همه بیگانه خو بامن...

من به هذیان تب رؤیای خود دارم

گفت و گو با یار دیگر سان

كاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد.

***

اندر آن هنگامه كاندر بندر مغلوب

باد می غلتد درون بستر ظلمت

ابر می غرد و ز او هر چیز می ماند به ره منكوب،

مرغ باران می زند فریاد:

- عابر!

درشبی این گونه توفانی

گوشه گرمی نمی جوئی؟

یا بدین پرسنده دلسوز

پاسخ سردی نمی گوئی؟

 

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود این گونه در نجوای خاموش است عار:

- خانه ام، افسوس!

بی چراغ و آتشی آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاریك است.

***

رعد می تركد به خنده از پس نجوای آرامی كه دارد با شب چركین.

وپس نجوای آرامش

سرد خندی غمزده، دزدانه از او بر لب شب می گریزد

می زند شب با غمش لبخند...

 

مرغ باران می دهد آواز:

- ای شبگرد!

از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

 

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود این گونه نجوا می كند عابر:

- با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،

در شبی كه وهم از پستان چونان  قیر نوشد زهر

رهگذار مقصد فردای خویشم من...

ورنه در این گونه شب این گونه باران اینچنین توفان

كه تواند داشت منظوری كه سودی در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسكین! زندگی زیباست

خورد و خفتی نیست بی مقصود.

می توان هر گونه كشتی راند بر دریا:

می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند

می توان زیر نگاه ماه، با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید.

لیكن آن شبخیز تن پولاد ماهیگیر

كه به زیر چشم توفان بر می افرازد شراع كشتی خود را

در نشیب پرتگاه  مظلم خیزاب های هایل دریا

تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ،

مانده با دندانش آیا طعم دیگر سان

از تلاش بوسه ئی خونین

كه به گرما گرم وصلی كوته و پر درد

بر لبان زندگی داده ست؟

 

مرغ مسكین! زندگی زیباست ...

من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر باجست و جوی گوهری دارم

تارك زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.

مرغ مسكین! زندگی، بی گوهری این گونه، نازیباست!

***

اندر سرمای تاریكی

كه چراغ مرد قایقچی به پشت پنجره افسرده می ماند

و سیاهی می مكد هر نور را در بطن هر فانوس

و زملالی گنگ

دریا

در تب هذیانیش

با خویش می پیچد،

وز هراسی كور

پنهان می شود

در بستر شب

باد،

و ز نشاطی مست

رعد

از خنده می تركد

و ز نهیبی سخت

ابر خسته

می گرید،-

در پناه قایقی وارون پی تعمیر بر ساحل،

بین جمعی گفت و گوشان گرم،

شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.

 

ابر می گرید

باد می گردد

وندر این هنگام

روی گام های كند و سنگینش

باز می استد ز راهش مرد،

و ز گلو می خواند آوازی كه

ماهیخوار می خواند

شباهنگام

آن آواز

بر دریا

پس به زیر قایق وارون

با تلاشش از پی بهزیستن، امید می تابد به چشمش رنگ.

***

می زند باران به انگشت بلورین

ضرب

با وارون شده قایق

می كشد دریا غریو خشم

می كشد دریا غریو خشم

می خورد شب

بر تن

از توفان

به تسلیمی كه دارد

مشت

می گزد بندر

با غمی انگشت.

 

تا دل شب از امید انگیز یك اختر تهی گردد.

ابر می گرید

باد می گردد...

*****



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 فروردین 1388 توسط bia2sher | نظرات ()
طبقه بندی: سهراب سپهری، 

روشنی است آتش درون شب

و ز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور.

گر به گوش آید صدایی خشك:

استخوان مرده می لغزد درون گور.

***

دیر گاهی ماند اجاقم سرد

و چراغم بی نصیب از نور.

***

خواب دربان را به راهی برد.

بی صدا آمد كسی از در،

در سیاهی آتشی افروخت.

بی خبر اما

كه نگاهی در تماشا سوخت.

***

گر چه می دانم كه چشمی راه دارد با فسون شب،

لیك می بینم ز روزن های خوابی خوش:

آتشی روشن درون شب.

*****



نوشته شده در تاريخ شنبه 24 اسفند 1387 توسط bia2sher | نظرات ()
طبقه بندی: حافظ، 
 
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها


درباره وبلاگ

یك‏بار كوشیدم با پر حرفى بسیار به همین سوآل شما جوابى بدهم ولى این‏بار جوابم خیلى كوتاه است: «تعریف همه چیز محدود به زمان و مكان است.» والسلام . چیزى را كه هر از چندى تعریف تازه‏یی طلب كند بهتر است به خود واگذاریم.
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوندهاي روزانه
نظر سنجي
شما چه نوع شعری را دوست دارید






آمار سايت
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :